پائیز-غروب -باران free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
to my autumn blog


باز هم يك عصر پائيزي فرا رسيد اما اينبار متفاوت با گذشته هاست . يك بغض اضافي غربت به اين دلتنگي اضافه شده است . من گم شده ام آري من گمشده ام . من در اين ديار تنهائي متروك غربت كه تاريك ترين شبها و مه آلود ترين و پائيزي ترين روزها را دارد گم شده ام . چند بارد غم دنیا به تن تنهایی / وای بر من تنها و غم دنیایی.
امروز21 دسامبركه آخرين روز اين فصل شورانگيز است. چقدربه اين ملودي باران عشق گوش كردم!!!. آري باران عشق ، شايد آهنگساز اين ملودي زماني كه نت هاي اين ملودي را مينوشت خبر نداشت كه من هميشه با يك دنيائي از حرفهاي نگفته به اين ملودي گوش خواهم سپرد ، چه حرفهائي كه براي نگفتن خواهم داشت؟! تو با اغيار پيش چشم من مي در سبو كردي / من از بيم شماتت گريه پنهان در گلو كردم.
صداي شرشر باران به تن خشك و بي روح برگهاي پائيزي با اين درد تكاندهنده آخرين غروب پائيز، مرا به آنسوي خاطراتم در كنار بارانم بر مينهد. يادت هست ؟ خاطراتي شيرين !؟ چه حس قشنگ و زيبائي خدا نصيبم كرده بود. بهم گفتي اگر پوسيده گردد استخوانم / نگردد مهرت از جانم فراموش !؟ اين چندمين آمدن و رفتن پائيز هست كه قدمهاي خيست را براين كلبه محزون برايم نياوردي؟ آوائي فاخته درآخرين شفق اندوهبار پائيز با نوائي بينوائي ناله سرميدهد. ششمين !؟ شش بار به انتظارديدن باران در اولين و آخرين روزهاي پائيزدراين كلبه نشستم!!! نشناختي فغان دل رهگذر كه دوش / اي ماه قصر بر لب ايوان نيامدي
چندبار ساده و صادقانه خواب باران را ديدم؟ درست درمواقعي كه عـطش ديدن باران را داشتم!!! هر وقت دلش بياد باران بود چشمشهايش همه جا خاطره هائي از باران را ميديد. بر روي شيشه پنجره ها ويا نقش بسته در بنر های خیابانها و مغازه ها!؟
پائيز بدون باران هيچ وقت معنائي نداشت. گفتم كه فراق را نبينم ، ديدم ! آمد به سرم از آنچه ميترسيدم /آن نوح هزارسال يك طوفان ديد / من نوح نيم ، هزار طوفان ديدم.
در اين شهرغريب هيچ وقت صداي ضجه هاي عاشقانه اي پائيزي بگوش هيچ
كسي نميرسد.
آري پائيز فصل خداست . آري من گمشده ام دراين كوچه هاي سرد و مه آلود پائيزي اما بدون باران!. هر روز وقتي كه قدمهايم را برسنگ فرش خيابانهاي اين شهر غريب ميگذارم جز صدائي خسته و فغاني كه تشنه باران است، ناله ميكنند و با هر نفس بي رمقشان فرياد ميزنند جاي تو خاليست، از اين برگهاي پائيزي بي روح جز از اين مويه كردنها چيزي به گوشم نميرسد .آري بايد باران هم در اينجا ميبود تا به عهدش وفا ميكرد.
چه ميتوان كرد؟ كه تقديرچنين بود. من پشت اين نفسهاي بغض آلود حبس كرده ام حرفهائي ناگفته به تمام عمرم دارم .فردا ديگر پائيزتمام شده است اما پائيز پير وتنها شايد بازهم در اين شهر غريب مه آلود نفس خواهد كشيد!. باران مدتهاست كه رفته است. دلبر برفت ودلشدگان راخبر نکرد.
امشب را يلدا ميخوانند شبي كه تولدي درآن بوده است !!! عجيب است! اما امشب خداحافظي مسافري است بنام فصل پائيز! شايد باران بيايد و خودش پشت اين مسافرش را آب بريزد!؟ شايد!!! نه . بازهم نخواهد آمد چون عهدش چنين است . عهدي كه به خون نشاندن بسته شده است !؟ چقدر سنگدل؟ نه...!؟
پائيز مدتي هست كه رفته است وقتي پشتش سرد و خشك بود رفت به جائي كه آفتاب هميشه وسط آسمان است . نه اينطور نيست اينجا كه جزغربت وهواي مه آلود، چيزي نيست!.
آخر چرا هيچ وقت نتوانستم برايش بگويم كه: گفتم آخر تو كه شمع شب تار دگري / از چه لبخند به پروانه ديوانه زني ؟ شايد جوابم را نپرسيده ميدانستم. گفت: صد خسرو اگر بنده شيرين باشد / قصه ، شيرين نشود تا نبود كوه كـني. امروز روز خوبي نبود . شايد هم بود. اما...! نه نبود .باز من ماندمو انتظار... انتظار رسيدن پائيزی ديگر براي زنده شدن دوباره ي خاطرات بارانيم.
و يكي بود اما بازهم تو نبودي ...

به تو از تو مي نويسم به تو اي هميشه درياد
اي هميشه از تو زنده لحظه هاي رفته بر باد
وقتي که بن بست غربت سايه سار قفسم بود
زير رگبار مصيبت بي کسي تنها کسم بود
وقتي از آزار پاييز برگ و باغ هم، گريه مي کرد
قاصد چشم تو آمد مژده روييدن آورد
به تو نامه مي نويسم اي عزيز رفته از دست
اي که خوشبختي پس از تو گم شد و به قصه پيوست
اي هميشگي ترين عشق در حضور حضرت تو
اي که مي سوزم سرا پا تا ابد در حسرت تو
به تو نامه مي نويسم نامه اي نوشته بر باد
که به اسمت چو رسيدم قلمم به گريه افتاد
اي تو يارم ، روزگارم، گفتنيها با تو دارم
اي تو يارم از گذشته ، يادگارم
به تو نامه مي نويسم اي عزيز رفته از دست
اي که خوشبختي پس از تو گم شد و به قصه پيوست
در گريز ناگزيرم گريه شد معناي لبخند
ما گذشتيم و شکستيم پشت سر پل هاي پيوند
در عبور از مسلخ تن ، عشق ما از ما فنا بود
بايد از هم مي گذشتيم برتر از ما ، عشق ما بود
به تو نامه مي نويسم اي عزيز رفته از دست
اي که خوشبختي پس از تو گم شد و به قصه پيوست

من ميگم، منو شكستند چشم فانوسمو بستند
تو ميگي،خدا بزرگه ماهو ميده به شب من
من ميگم ،آخه دلم بود اونكه افتاده به خاكه
تو ميگي سرت سلامت آئينه ها زلال و پاكه
اينه كه فاصله هارو نميشه با گريه پر كرد
يكيمون بهار سرخوش يكي مون پائيز پر درد
من ميگم فاصله مرگه بين دستهاي تو، تــا من
تو ميگي زندگي اينه حاصل عشق تو با من
من ميگم حالا بسوزم يا كه با غصه بسازم
تو ميگي فرقي نداره من كه چيزي نمي بازم
من ميگم اينجارو باختي عمري كه رفته، نمياد
تو ميگي قصه همين بود تو، يه برگي توی اين باد.

به نام خدا
سلام :
الان اولین لحظات پائـيــزه و من خدا را شاكرم كه اين فرصت را بهم ارزاني داشت تا اينجا بيام و آمدن فصل آرزوهام و فصل زيبائيهاي بي نظير را تبريك بگم . در اين فصل خيلي خاطرات داشتم و خيلي چيزها رو از اين پائيز گرفتم . خدا برام بزرگترين و ابدي ترين خاطره زندگيمو به خاطر همين دوست داشتن پائيز عطا فرموده و تا آخر عمرم با اين خاطره زندگي خواهم كرد . خاطره اي كه تمام شبها و روزهامو چه در اوقات كاري و چه در زمان بيكاري بصورت خيال ، اما قشنگ تر از رويا پر كرده و در كنارم بوده و خواهد بود. الان اين لحظات نابترين و زيباترين لحظات عمرم هستش چون پائيز دوباره به كنارم آمده و در اين غربت، و تنهائي بزرگترين مرهم و همدردم شده. اين لحظات بي بديل را مغتنم ميشمارم و اين پست و اين مطالب را به همين يـُمن در اينجا به يادگار ميگذارم. برا همتون دنيائي مملو از كاميابي آرزو ميكنم.هميشه عاشق پائيز و کامیاب باشيد.
{عیدتون مبارک }

اين چند تا عكس كه ميدونم خيلي ناقابلند تقديم شما شايد
بهانه اي باشد تا به عنوان عيدي پائيز ازم قبول كنيد.
خيلي زيبا لباس فوق العاده نهايت ابراز عشق
منظره ديدني اگه ترسيديد بمن ربطي نداره يه عكس رزوليشني
برگ زرد ( فوق العاده زيبا ) تير+ قلب+ حلقه ( خيلي قشنگه )
به قلم پــائـیـــز:
ودوباره فصل پائیز از راه رسید و ماههای قشنگش با همه زیبائی و بادهای زردشان در غروب آفتاب درهم پیچید و من در روز پنجشنبه در ایوان چوبی با یک چراغ پیه سوز همراه ملودی باران عشق بعد ازظهر گـَردآلود را با همۀ بغضهایشان به شب رساندم و الان ساعت 12 شب است.فردا هم جمعه تعطیل از راه میرسد. هوا خیلی طوفانی و ابری است ، ابرها شروع به گریه کردن میکنند. وای...
چه صحنۀ بیاد ماندنی و بی نظیری شده است باد انگار آرام و قرار ندارد و قطره های سرد و درشت باران را به شیشه های پنجرۀ چوبی میکوبد و آوازی دلربا و فریبا طنین انداز میشود. انگار آسمان بدجوری بغضش را شکسته و حالا حالاها خیال آرام گرفتن را ندارد آخر مگر بغض چند ماهه را میتوان به این راحتی التیام بخشید و به این زودی سبک کرد؟ من تنها روی صندلی کهنه چوبی که ازهر تکه اش یک صدای جیر جیر بلند میشود ، و با تنها کاستی که دستگاه پخش صوت با هزار مکافات آنرا وادار به سخن گفتن میکند برایم زیبائی های باران عشق و مهربانی باران را تداعی کرده و زمزمه میکند کنار پنجره نشسته ام و با سوسوئی که از تیر چراغ برق چوبی که با کلاهک سایبان گونه اش چتری برای تک لامپ صدی خود گرفته است و از هر طرف آن قطرات باران چکه میکند و با نور چراغ پیه سوز من ، لب به مناظره گذاشته است ، نگاه میکنم.آری قشنگ میشنوم که برای همدیگر چه میگویند !؟ تک لامپ صدی تیر برق به چراغ پیه سوز میگوید :
آهــای ......
اگر من جای تو بودم برای تنها همرازم که از این دور، چشمان غمگین و خسته اش که به طراوت همین بوی باران ملموس است ، روشنائی بیشتری میدادم تا زنده گان و زندگانی را روشنتر و قشنگنتر ببیند . که در جواب ، چراغ پیه سوز پاسخ میدهد:
چشمان خستۀ بارانی روشنائی زیاد را دوست ندارند. و نمیخواهند که نور ِ مروارید نقش بسته بر چشمانشان ، رقیب دیگری داشته باشد چون فقط منم که تونسته ام در مقابل این چشمان خسته ، چشمانی که فرسنگ ها دورند را مجسم کنم که بارانی شدنشان را با هروله ای عجیب تمنا میکنند .
از دور ته کوچه یک مردی که با یک دست بارانی اش را به خودش می پیچد و با دست دیگر کلاه لبه دارش را از چنگال باد نجات میدهد به طرف این تیر چراغ برق نگون بخت دوان دوان میآید و وقتی که زیر نور چراغ رسید یک نگاه به خودش میکند و کفشهای خیس گِل آلودش را محکم بر زمین کوبیده و رد میشود . انگار این چراغ هم آئینه ی آرایش پائیزیان شده است!؟
از آن دور دورها صدای زوزۀ گرگهای گرسنه به گوش میرسد که ناگهان رعدی سهمناک همراه آذرخشی در هم میپیچد ولی خیلی زود جایش را به شـُر شـُر کردن باران میدهد و من هم که نظاره گر تمام این صحنه ها هستم ناگهان به گذشته خوب و قشنگ خودم بر میگردم به روزهای بی خیالی و امیدواری ، حسی زیبا در درونم جوانه میزند و ولوم ملودی باران عشق
را زیاد میکنم وبه دوران نوجوانی بر میگردم به روزهای پائـیزی آن سالها که کاملاً متمایز با این پائیز بودند روزهائی که همیشه انتظار پائیز را با همه خزان و دلگیری هایش می کشیدم و نمیدانستم که چرا کشته مرده پائیز هستم؟ و همیشه گوشم را به صدای ناله برگهای زردو نارنجی درختان که استخوانهایشان در زیر پاهایم خرد میشدند میسپردم که این ناله ها به همراه طنین بهم پیچیده شدن تک برگ مچاله شده کاغذی در گوشه حیاط زیباترین سمفونی عشق و دلتنگی را برایم می نواختند و آن لحظات ناب بهانه ای برای دست بقلم شدن و تحریر تک تک آرزوهایم میشدند . چه روزهای قشنگی بودند ولی افسوس...
افسوس که جز خاطراتی ناب از آنها باقی نمانده و شاید هم قشنگیشان از دست رفتن و کهنه شدنشان باشد.!؟ شاید...
ای کاش این اتاق و این لحظات عمرشان ابدی باشد و سپیده سحر بر ظلمات این شب دلگیر هیچ وقت فایق نیایند و.....
اما میدانم که هیچ چیز و هیچ کسی مجوز مستندی بر اقامت ابدی نگرفته اند ولی باز هم ایرادی ندارد چون وقتی که سپیده دمید جمعه میاید که غروب و بعد از ظهرش از امروز و این لحظات هم گیراتر و دلگیر تر است
ای کاش همه درک کرده و میدانستند که بهترین روزهای خدا جمعه های پائیز هستند و آنوقت بود که لاجرم تمام روزها را جمعه های آبانماه نام می نهادند.
گـِردباد کوچکی از پشت سرم وارد اتاق میشود و با سردی نافذش مرا به این طرف زمان بر می نهد، بر میگردم و نگاهم را از تنۀ اسکلتی تیر چراغ با بر هم زدن نیم پلکی جدا کرده و به پشت سرم مینگرم ، درب اتاق باز شده است و پنجره هم آخرین رمق های مبارزه اش را با
باد با لرزشهای شدیدش به نظاره گذاشته است سریع از جایم بلند شده و در اتاق را می بندم و به ساعتم زیر نور چراغ پیه سوز نگاه میکنم، عقربه کوچک مابین دو و سه است و عقربه بزرگ هم از بیخ آن بدار کشیده شده است احساس تشنگی میکنم لیوان آب را برداشته و لاجرعه سر میکشم و در آن لحظه که سرم بالاست و نفس عمیقی میکشم
نگاهم به دفتر خاطرات که روی طاقچه است می افتد
و یکی بود یکی نبود...

سلام به همه دوستان خوبم.
من برگشتم و شاید اگه بشه دوباره میروم.
زخمی تر از همیشه از درد دل سپردن سر خورده بودم از عشق در انتظار مردن
با قامتی شکسته از کوله بار غربت در جستجوی مرحم راهی شدم زیارت
اومدم یه عرض ادبی ، برا همه ی تان کرده باشم که فکر نکنید بی معرفتم .
چند روز دیگه پـائـیــز میاد و من هم که هروله کنان آمدنش را به انتظار
میکشم و باید بتونم اون روز و در آن لحظات اولیه آمدن پائیز در این کلبه
را آبپاشی کنم که میدونم آمدنش با نسیم غبار آلود خواهد بود و کمی
هم حزن انگیز، که البته قشنگیش هم در همین هاست.
قنداق این بچه رو نگاه کنید. ببینید چقدر باحاله!؟

یه مسابقه قشنگ،
یعنی عالی،
گذاشتم که هرکی خواست میتونه شرکت کنه .
هر کس بتونه به ۹ تا سوال از ۱۱تا سوال جواب صحیح بده 20 دلار
جایزه میگیره و هر کسی بتونه به همه 11 تا سوال جواب صحیح بده
40 دلار جایزه میگیره.
سوال 1: ساعت 3 بعد از ظهر یک روز پائیزی که آسمان پر از ابرهای بغض آلود هست و سوز سردی همراه نم نم باران صورتت رو نوازش میکنه در پارک جنگلی ، تا ساعت 6 عصر قدم زنی میکنی و از بالای درختان صدای قار قار کلاغها به گوش میرسه . اونوقت در اون لحظات ناب یه ملودی جاش خالیه تا مکمل اون لحظاتت بشه و تو رو تا اوج آسمانها ببره . اسم اون ملودی چیه؟
سوال 2: یکی از نامهای خانم فاطمه زهرا
راهنمائی :
( بجز از این اسامی . زهرا ، راضیه ،بتول، طاهره ، زکیه ، فاطمه )
سوال 3 : سراینده این شعر کیست ؟
یاد عهدی که شدم صید تو صیاد بخیر
سروکارم زچمن با قفس افتاد بخیر
یاد ایام جوانیو غزلخوانی و عشق
که صبا مژده وصل تو به من داد بخیر
یاد آن قصر بلندی که به صد خون جگر
من بنا کردمو، کـَندی تو زبنیاد بخیر
سوال 4: جای های خالی رو پر کنید.
چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده
پنجره بازو{.....؟ .....؟ } نم نم {......؟} تو خیابون خیس
یــــاد توهر، تنگ غروب تو قلب من میکوبه
سهم من ازباتوبودن غم {.....؟}غروبه
غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه، جز اون چیزی نمونده
تو نیستی و{.....؟} گرفته شاخه خشک پیچک {.....؟ }
سوال 5:
از شهرهای جنوب کشور که یکی از سدهای مشهور در این شهر قرار داره ؟
( راهنمائی : آخرین حرف این شهر 29 اُمین حرف الفبای فارسی هستش و ماست این شهر مشهوره).
سوال 6 : چرا دکمه های پیراهن زنان در قسمت چپ پیراهن قرار داره و منبع و بنیانگذار این اصول گذاشتن دکمه ها ، کدام کشور است؟
سوال 7: سرزمینی که بخاطر گلهای بی نظیرش مشهور است ؟
سوال 8 : سرزمینی که آفتاب هیچ وقت در آن غروب نمیکند ؟
سوال9: این شهراز شهرهای کدوم کشوراست.
سوال 10: شاخه ای از جبر در ریاضیات که یکی از بنیانگذاران اصلی آن
اواریست گالوا فرانسوی بود.؟
و اما سوال آخر اینکه: بنا به روایات معتبر و متواتر انسان چه موقع و در مقابل
کدام عملکردش در این دنیا ، تقاص پس میدهد ؟؟؟
{ جواب فقط نصف سطر باشه }
پی نوشت1 : نحوه اهدا جوایز : 1- آدرس پستی خود را در قسمت نظرات بصورت خصوصی برام بدید تا براتون بفرستم .( فکر کنم این روش مورد استقبال و مورد پسند هر کسی واقع نشه !؟ )
2- یک شماره حساب جام بانک ملت ، تا براتون حواله اینترنتی کنم.
3- این روش بدرد کسانی میخوره که نخواهند جایزه را نقدی بگیرند و سیم کارت
دائمی ندارند.پس باید به کارت شارژ مبایل همراه اول یا ایرانسل بسنده کنند.
که در این حالت به همان مقدار جایزه که برنده شده اند . براشون
کارت شارژ بصورت اینترنتی میخرم و رمزشو به آیدیشون ایمیل میکنم.
پی نوشت 4:به جهت جلوگیری از شرکت یک نفر بیش از دوبار با اسامی مختلف . به 2 نفر با تعداد جواب صحیح بیشتر( امتیاز بیشتر ) جایزه تعلق میگیرد.
پی نوشت 5: مدت زمان شرکت ، بمدت ۱۶روز ( تا اول مهرماه ) میباشد.
اگه در مسابقه شرکت نکردید. لااقل نظر بدید.
پاینده و کامیاب باشید![]()
![]()
![]()
ما را گلی از روی تو چیدن نگذارند
چیدن چه خیال است . که دیدن نگذارند
گفتم شنود مژده دیدار تو ، گوشم
آن نیز شنیدم ، که شنیدن نگذارند.
صد شربت شیرین زلبت خسته دلان را
نزدیک لب آرندو ،چشیدن نگذارند
بخشای برآن مرغ ، که خونش گه بسمل
بر خاک بریزند و ، تپیدن نگذارند
بدون شرح:


گفتا که مي بوسم تو را ، گفتم تمنا مي کنم
گفتا اگر بيند کسي ، گفتم که حاشا مي کنم
گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقيب آيد ز در
گفتم که با افسونگري ، او را ز سر وا مي کنم
گفتا که تلخي هاي مي ، گر نا گوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا مي کنم
گفتا چه مي بيني بگو ، در چشم چون آيينه ام
گفتم که من خود را در آن عريان تماشا مي کنم
گفتا که از بي طاقتي دل قصد يغما مي کند
گفتم که با يغما گران باري مدارا مي کنم
گفتا که پيوند تو را با نقد هستي مي خرم
گفتم که ارزانتر از اين من با تو سودا مي کنم
گفتا اگر از کوي خود روزي تو را گفتم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا مي کنم {سیمین بهبهانی}

عشق لالايي بارون تو شباست
نم نم بارون پشت شيشه هاست
لحظه شبنم و برگ گل ياس
لحظه رهايي پرنده هاست
توخود عشقي که همزاد مني
توسکوت من و فرياد مني
توخود عشقي که شوق موندني
غم تلخ و گنگ شعراي مني
وقتي دنيا درد بي حرفي داره
تويي که فرياد درداي مني
توخودعشقي که همزاد مني
تو سکوت من وفرياد مني
دستاي توخورشید ُ نشون ميدن
چشماي بستمو بيدارمي کنن
صداي بال پرنده رو لبات
توگوشام دوباره تکرارمي کنن
زندگي وقتي که بيزاري باشه
روز و شب هاش همه تکراري باشه
شايد عشق براي بعضي عاشقا
لحظه بزرگ بيداري باشه
عشق لالايي بارون تو شباست
نم نم بارون پشت شيشه هاست
لحظه عزيـز با تو بودنه
آخرين پناه موندن منه
توخود عشقي که همزاد مني
توسکوت من و فرياد مني

چندتا عکس قشنگ و بامزه
پاییز از نظر ستارهشناختی بین دو نقطهٔ اعتدال پاییزی و انقلاب زمستانی است.بر پایه تقویم میلادی فصل پاییز در اصل در نیمکره شمالی جهان
درحدود ۲۳ سپتامبر (۱ مهر) و در نیمکره جنوبی پیرامون ۲۱ مارس (۱ فروردین) آغاز میشود. زمان پایان آن در نیمکره شمالی ۲۱ دسامبر (۳۰ آذر) و در نیمکره جنوبی ۲۱ ژوئن (۳۱ خرداد) است.هرچند بخاطر مسائل عملی آغاز پاییز را در تقویمها اول سپتامبر در نیمکره شمالی و اول مارس در نیمکره جنوبی قرار دادهاند. پایان آن را نیز به ترتیب اول دسامبر و اول ژوئن مقرر کردهاند.
کلمه انگلیسی autumn (پاییز) از کلمه فرانسوی “automne” گرفته شده است
و استفاده از آن برای نام این فصل از قرن شانزدهم میلادی رایج شد.
نام fall هم که در آمریکای شمالی برای این فصل استفاده می شود
احتمالاً از عبارت fall of the leaves (برگ ریزان) گرفته و خلاصه شده است.

تـُو بارون که رفتی شبم زیرو رو شد
یه بغض شکسته رفیق گلوم شد
تو بارون که رفتی ، دل باغچه پژمرد
تمام وجودم ، توی آیینه خط خورد
هنوز وقتی بارون تو کوچه میباره
دلم غصه داره ، دلم بی قراره
نه شب عاشقانه است نه رویا قشنگه
دلم بی تو خونه دلم بی تو تنگه
یه شب زیر بارون که چشمم به راهه
میبینم که کوچه پر نور ماهه
تو ماه منی که تـُو بارون رسیدی
امید منی تـُو شب نا امیدی

ای بی وفا راز دل بشنو از خموشی من
این سكوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا چشم دل بگشا حال من بنگر
سوز و ساز دلم را ندیده مگیر
امشب كه تو در كنار منی غمگسار منی
سایه از سر من تا سپیده مگیر
ای اشك من خیز و پرده مكش پیش چشم ترم
وقت دیدن او راه دیده مگیر
دل دیوانه من به غیر از محبت گناهی ندارد خدا داند
شده چون مرغ طوفان كه جز بی پناهی پناهی ندارد خدا داند
منم آن ابر وحشی كه در هر بیابان به تلخی سرشكی بیفشاند
به جز این اشك سوزان دل نا امیدم گواهی ندارد خدا داند
دلم گیرد هرزمان بهانه تو سرم دارد شور جاودانه تو
روی دل بود به سوی آستانه تو
تا آید شب در میان تیرگی ها گشاید تن روح من به شور و غوغا
روكند چو مرغ وحشی سوی خانه تو
شب چو در بستم و مست از مي نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
منزل مردم بيگانه چو شد ، خانه چشم
آنقدر گريه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشي در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نميمرد زحسرت فرهاد
خواندم افسانه شيرين و بخوابش کردم
دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد
بر سر آتش جور تو ، کبابش کردم
زندگي کردن من، مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم،عمر حسابش کردم![]()
![]()